تبليغاتX
حقیقت های زندگی

حقیقت های زندگی

دست نوشته های یک نسل چهرمی(دغدغه های من)

یادش بخیر....

زندگي درست مثل بازي قايم موشک مي مونه من چشم مي ذارم....تو يکي ديگه رو پيدا مي کني

مي بيني شايان ديروز بعد از ? ماه چيزي رو پيدا کردم که خيلي برام پر خاطره بود بعد از اون ماجرا مامانم

 ازم گرفتتش.من هم کم کم فراموشش کرده بودم تا ديروز.....افتاده بودم توش ياد مهموني اون شب

افتادم..همون شبي که من تمام تلاشم رو مي کردم تا توجه تو رو جلب کنم....فکر کنم خودتم فهميدي

داشتم از تو فيلم مي گرفتم..چه شبي بود شبي که تا صبح روز بعدش خواب تو رو مي ديدم و تا

تمام هفته هاي بعد از اون به تو فکر مي کردم تا اون ماجرا....الان که فکر مي کنم مي بينم که تو

چقدر بي رحمي چه طور اون همه عشق منو و تلاش منو براي رسيدن به خودت ناديده گرفتي

چه طور اين همه راحت از من گذشتي....الان دارم به اهنگ هاي که اون موقع ها گوش مي دادم گوش

مي دم و چقدر جالبه که اون ها هم ياد تو رو در خاطر من زنده مي کنن

فکر کنم شنيده باشي

Dove lamore از cher

اگه نشنيدي حتما گوش بده مي فهمي من چي مي گم.....

راستي عيد نزديکه و من و تو ممکنه ناخواسته هم ديگرو ببينيم......مي خوام فراموشت کنم

شايان تويي که بهترين روز هاي زندگي من رو هدر دادي...اما...نمي شه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:13  توسط Zaha-Rasti  | 

یادش بخیر....

زندگي درست مثل بازي قايم موشک مي مونه من چشم مي ذارم....تو يکي ديگه رو پيدا مي کني

مي بيني شايان ديروز بعد از ? ماه چيزي رو پيدا کردم که خيلي برام پر خاطره بود بعد از اون ماجرا مامانم

 ازم گرفتتش.من هم کم کم فراموشش کرده بودم تا ديروز.....افتاده بودم توش ياد مهموني اون شب

افتادم..همون شبي که من تمام تلاشم رو مي کردم تا توجه تو رو جلب کنم....فکر کنم خودتم فهميدي

داشتم از تو فيلم مي گرفتم..چه شبي بود شبي که تا صبح روز بعدش خواب تو رو مي ديدم و تا

تمام هفته هاي بعد از اون به تو فکر مي کردم تا اون ماجرا....الان که فکر مي کنم مي بينم که تو

چقدر بي رحمي چه طور اون همه عشق منو و تلاش منو براي رسيدن به خودت ناديده گرفتي

چه طور اين همه راحت از من گذشتي....الان دارم به اهنگ هاي که اون موقع ها گوش مي دادم گوش

مي دم و چقدر جالبه که اون ها هم ياد تو رو در خاطر من زنده مي کنن

فکر کنم شنيده باشي

Dove lamore از cher

اگه نشنيدي حتما گوش بده مي فهمي من چي مي گم.....

راستي عيد نزديکه و من و تو ممکنه ناخواسته هم ديگرو ببينيم......مي خوام فراموشت کنم

شايان تويي که بهترين روز هاي زندگي من رو هدر دادي...اما...نمي شه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:11  توسط Zaha-Rasti  | 

سبب منم که می شکنم....

شده تا حالا از خواب بيدار شي و احساس کني زندگي کردن مسخره ترين کار دنياست؟؟؟شده تا حالا احساس پوچي و بي اهميتي بکني و حس کني هر چه قدر زندگي کردي بي فايده بوده و هر چه قدر هم ادامه اش بدي بي فايده تر مي شه فضولي نباشه مي تونم بپرسم چرا؟؟ دوست پسرت باهات به هم زد؟؟؟ ديشب با بابا دعوا کردي که چرا به جاي زانتيا 206 برات خريده؟؟؟...مامان نذاشت با دستمال سر بري بيرون ؟؟؟خاله بهت گير داد که چرا اين اواخر زرد و لاغر شدي؟؟؟نه واقعا چي؟؟؟
مي دوني مشکل اساسي زندگي بعضي از ما ادم ها تويه چيه؟؟؟زندگي ما ها جريان نداره
جرياني که زندگي خيلي از فقير فقرا داره زندگي ما ادم هاي به اصطلاح پولدار  و بي غم نداره
اونا مثل ادم صبح زود بيدار مي شن ميرن صبحونه نون و پنير و چايي داغ مي خورن..مي رن نونوايي نون مي گيرن..لباساشون رو مي پوشن 10 دقيقه واسه ي کفش هاي نويي که بعد از 5 سال خريدن و تا 5 سال بايد بپوشنشون ذوق مي کنن و مي رن سر کار يا مدرسه توي مدرسه فکر و ذکرشون درس و بس سر کار تمام حواسشون به کار و نونيه که شب بايد به زارن جلوي زن و بچه
ممکنه دختره موبايل دوستشو ببينه و بخواد ولي چيز کثيفي مثل حسادت تو دلش جا نداره
شايد پدره ناراحت بشه که چرا حقوق فلاني بيشتره يا مثلا اضافه کاري اش در حالي که هيچ کاري نمي کنه ولي در شان خودش نمي دونه که زيراب کسي رو بزنه

 


حالا ما ها چي؟؟؟ صبح تازه وقتيه که اقا پسرايي که تاز از چت روم خارج شدن
لالا کنند مامان جوون براشون لالايي بخونه کسي تو خونه صبحانه نمي خوره چوون صبحونه نخوردن کلاس داره !دختر خانوم ها بعد از 3 ساعت جلوي اينه بودن
و ارايش کردن تشريف مي برن مدرسه پدره که شکم پر از مال حرومش دنيا رو گرفته
فکر مي کنه که امروز زيراب کي رو بزنم؟؟و با اين فکر سر کار مي ره
توي مدرسه دختره تمام فکرش اينه که دوست پسر دوستش از دوست پسر خودش خوشگل تره تصميم داره کاري کنه که اين دو تا از هم جدا بشن!!!
پدره هم اداره رو به هم ريخته که حقوق 6 ماه عقب افتاده همکارشو دادن

 

دنيا بر عکس شده نه؟؟؟فقير ها مغرور شدن پولدار ها پست
فقير ها بي نياز شدن پولدار ها نياز مند
فقير ها مي بخشن و پولدار ها گدايي مي کنند


بهتره بگم دنيا از ابتدا همين طوري بوده
اينم يه حقيقت تلخه که ما ادم ها هر چي بيشتر داشته باشيم بيشتر هرس داشتن مي زنيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:22  توسط Zaha-Rasti  | 

....!

هزار و سیصد و یک ....نگیر فال مرا

چه طور با این دو دانه ی قهوه می خواهی بدانی حال زار مرا؟

می ترسم با دیدن روی مهش باز بیاد بیارم

ان عشق اتشین و ان تابستان را

جدالی است میان عقل و قلبم

یکی نمی خواهد و دیگری می خواهد دیدار را

خدایا از ته قلب می پرسم

می توان شکست داد سرنوشت را؟

ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند

تا تسریع کنند لحظه ی دیدار را

خدایا چه کنم می ترسم باز نبیند مرا و

...,ببیند رقیب را,...

صورت رقیب زیبا ,نگاهش دلرباست

کاش او می توانست ببیند سیرت من متین را

کاش او می توانست ببیند عکسش را در رخ قلبم

تا بداند چه عشق گریبان گیر شده این بنده ی حقیر را

خدایا چه بگویم با این همه دلم بسی تنگ اوست

تو خودت بساز تقدیر و اقبال من ضعیف را

.

.

.

این شعر با تمام اشک هایی که هنگام سرودنش ریختم تقدیم به شایان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:59  توسط Zaha-Rasti  | 

شعر2

تیک....تاک...تیک....تاک

                                ثانیه ها می گذرند

همانطور که قبلا می گذشتند

                               زمانی که من تو را همچون قلکی از ان خود می دانستم

می بینی گذر ثانیه ها را؟؟؟

                               هیچ تغیری نکرده اند اما تو....

اه چقدر نامردند

                             ثانیه ها را می گویم

هر لحظه در کنارم بودند

                           وگذر عمرم را با نیشخند تماشا می کردند

اما هیچ گاه با تیک تاکشان به یادم نیاوردند

که تورا به یاد بیاورم....

ان چنان از وجودم در فلبت مطمئن بودم

و ان چنان جایگاهت را در قلبم محکم کرده بودم

که یادت را در ذهنم به فراموشی سپردم

دست سهمگین زمانه

قلب من و تو را شکست

ووجودم و وجودت را به دست باد سپرد تا

به سرزمین فراموشی بسپارد

ومن که جای خالی وجودت را در قلبم حس کرده بودم

 به یادت اوردم

تو نیز به یادم بیار........

 

تقدیم به عشق فراموش شده ام:شایان

                       

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:59  توسط Zaha-Rasti  | 

ای روزگار

امروز وقتی من با عجله داشتم تحقیقم رو انجام می دادم یه خانومه ای برای تمیز کردن شیشه ها

ی خونه مون اومده بود. یه دختر داشت همسن من هم قد و هیکل من حتی طرز تفکرتشم با من

 یکی بود.ولی اون بیچاره سختی های بیشتری از من رو تحمل کرده بود.زمانی که با پدر و مادرش در

اوج خوشبختی بودند هرس پول پدرش رو می گیره و تصمیم به قاچاق مواد مخدر می کنه تو همین

راه هم معتاد میشه و هم دستگیر و مادرش هم از پدرش طلاق می گیره.خیلی اوضاعشون بد بود

بیچاره ها.البته این موضوع چیز جدیدی به شمار نمی اومد تو جامعه ی امروز ما سال به سال پولدار

ها پولدار تر می شوند و فقیر ها فقیر تر  و روز به روز هم تعداد  اتفاق افتادن این جور حوادث تو جامعه

ما افزایش پیدا می کنه.چیز جالبی که من در این خانواده دیدم شور و شوق به زندگی بود و تظاهر به

خوشبخت بودن بود.اون ها به سادگی تظاهر به خوشبختی می کردن و شادی و سرزندگی ان ها ما

را که خدا رو شکر از مال دنیا بی نیازیم اما روزمرگی زندگی درما اثر کرده بود ما را هم سر ذوق اورد و

 من رو به فکر فرو برد که اگر روزی این اتفاق برای من بی افته منم می تونم مثل این ها استقامت

کنم و صبور باشم.من همیشه و در همه حال این سخن دکتر علی شریعتی رو به خودم گوشزد می

کنم که می گه: )اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست.) و حتی اگر روزی به فلاکت و بدبختی

 دچار شوم باز هم تکیه بر خداوندو توکل بر او هست.و می دونم که یاد خدا و اینکه بدونی همیشه یه

کسی هست که در همه حال مواظبت باشه حتی اگه خیلی اذیتش کنی به حرف هاش گوش نکنه

و این خود امنیته.

 

خدایا به من یادتو همیشه و در همه حال گوشزد کن

 

خدایا می ترسم زمانی احساس کنم که امنیت ندارم

در حالی که جایی که تو هستی امن ترین مکان است

 

خدایا می دونم که گناهکارم اما من جز تو یا و یاوری

ندارم.ازت می خوام هیچ وقت از دست من نرنجی

 

چون اگر گاهی گناهی مرتکب شوم از سر کم عقلی

 و بی فکری است و ما انسان ها هیچ گاه از تو بی نیاز

نیستیم

 

خدایا فقط می خوام در همه ی شرایط زندگی

به من صبر عطا کنی که بهترین نعمته

 

خدایا هیچ گاه نا امیدی را در دل من نینداز

 

امین یا رب العالمین

امیدوارم نظر های قشنگتون پا بر جا باشه

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 18:52  توسط Zaha-Rasti  | 

اه ه ه ه ه ه

شعر بسیار زیبایی از خانم بهار حق شناس

 :::::::::::::::

 

کوچه را آب گرفت ونرسیدم به قرار!...

بارش لعنتی اش تند شده لاکردار

 

توی این بارش یکریز کلاغی پر زد

چه بگویم که خدا لج شده با من انگار

 

چه قدرنقشه کشیدم که خرابش نکنم

حرف هایی که قرار است بگویم اینبار

 

وچه بی حوصله از فرصتمان کم کردم!!!...

جرات فاصله هایی که نمی شدتکرار

 

همه تقصیر خودم بود؛نمی فهمیدم

لعنتم برخودم وهرچه که دارم به تبار

 

همه ی شهر خبر دار شد از گریه ی من

که تو رفتی به سفر دیر شدو....سوت قطار......

 

روی این ریل حضور تو چه گرم است هنوز

گرچه من یخ زدم از نقطه ی کور دیدار....

 

وقت برگشتن من بند شدو بند آمد!!

نوبت چشمم شد  تا که ببارد رگبار....

 

کاش یک بار تو را.... کاش تو را میدیدم!

فرصت دیدن چشمان تو تنها یک بار........

 

□□□

 

کاش یک بار تو را .....

                            وای تو را میبینم!!!!

تو که لبخند به لب تکیه زدی

                                        بر دیوار.....

 

باورم نیست خدا باز به من رو کرده است

باید اینبار تو را سیر ببوسم ؛ بگذار....

 

 ....................................................!

 شاید یکی از حقایق بسیار شیرین زندگی این باشد که خدا همه جا

 هست

امیدوارم لطف هایتان همیشه پابرجا باشد!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 14:42  توسط Zaha-Rasti  | 

اخرین برگ دفترچه خاطرات من

به نام خداوند بخشنده ی منان

سلام من زها همان دختر غم تنهایی دلتنگی و .. هستم.

در این ۱۴سال زندگی به این نتیجه رسیده ام که همه چیز انقدر زود فراموش می شود که

 فکر ان هم به ذهن ما نمی رسد مثل همین دفترچه که زمانی همدم و هم سخن روز های

 عاشقی من بود عشقی که ان هم به همین سرعت فراموش شد عشقی که یاداور روز های

 سخت و پر مشقت زندگی من بود..اکنون که عاشق نیستم وقتی که این دفترچه را یافتم و

 بوی ان را استشمام کردم به ان روزهای وحشتناک که شکنجه گاه روح من بود غبطه خوردم

بوی این دفترچه مرا در لذت عشقی که داشتم غرق می کند و..خشنود می سازد عشق من

یک عشق پاک بود که مسلما حتی اگر اثری نداشت صاحبش را بهره مند می ساخت حاضر

بودم به جای اتفاقات بعد از ان روز ها دارای یک عشق پاک و پر مشقت و دوری از یارو درد و

و شکنجه روحی بودم و در عالم خود عالم رویا ها عالم شیرین دیدار یار به سر می بردم زیرا

 زمانی که زندگی را پذیرفتمو وارد دنیای پست و کوچک و واهی ادم بزرگ ها گشتم خود نیز

 عشق و پاکی را فراموش کردم دنیای بی رحم دنیای سنگدل دنیا یی که قلب ادم ها را روز به

 روز سنگ تر و سخت تر می کند به قول صادق هدایت در زندگی زخم هایی است که مثل

 خوره روح ادم رو می خورهو زمانی می رسه که به خودت می یای می بینی که روحی و

 احساسی برات باقی نمونده خوش به حال اونایی که روحی به وسعت دریا دارن....

 

این دفترچه اگ باقی بمونه باد اور و شاهد و گواه

پستی ما ادم هاست و اگر درک شود

انسان را دیوانه خواهد کرد

فقط کافیست این نوشته

با دیگر نوشته های

این دفتر مقایسه

شود

 

 

در هر صورت تا شقایق هست زندگی باید کرد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 20:17  توسط Zaha-Rasti  | 

معنی

چشم هایم را می بندم  گوش هایم را می گیرم و نگاهم را به چیز های پست معطوف می

کنم تا فراموش بکنم و از یاد ببرم که انسانم تا با چیز هایی پست زندگی کنم و در همان بی

خبری تا ابد بمانم......اماااا......فکرم رهایم نمی کند

فرصتی می یابم تا دور از دغدغه بیاندیشم

و به نتیجه می رسم که شما انسان ها  به ظلم و بدی و بی عدالتی نیازمندیم که همچون من

 حقیر و پست نشوید و وجدان و فطرت خویش را بیدار سازید

و شاید تلخ ترین حقیقت زندگی این است که همواره و در طول تاریخ خوبی با بدی صلح با جنگ

معنا پیدا می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 16:55  توسط Zaha-Rasti  | 

شعر

این شعر را زمانی گفتم که که مجبور شدم از عشقم جدا بشم ........عشقی که هیچ وقت

 نفهمیدکه  من عاشقشم

تو با منی اماااا

تو با منی امااا...من از خودم دورم

تو اینجا هستی امااا فاصله مان دور است

تو با منی امااا پس کجاست قلبت؟؟؟

من تنها در بند تو ازاد در باد

تو با منی امااا روشنایی دور است رسیدن به روشنایی مثل شکست سکوت است

تو با منی اماااا زندگی تلخ است نمی توان با تو از ان گذر کرد

تقدیم به شایان

این متن اصلی شعر نیست متاسفانه دفتر شعرم رو گم کردم دعا کنید زودتر پیداش کنم

دکتر شریعتی حقیقت زیبایی از زندگی را بیان می کنند:

هر گاه که کسی تو را دوست می دارد تو او را دوست نمی داری

هرگاه تو کسی را دوست می داری او تو را دوست نمی دارد

هرگاه تو کسی را دوست می داری و او نیز تو را دوست می دارد به رسم زمانه به هم نمی

 رسید

.

.

.

.

و این رنج است......

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:7  توسط Zaha-Rasti  |